|
|
|
راه های نو را در می نوردم زیرا که کلامی نو به من روی کرده است.(فردریش ویلهلم نیچه) |
|
توالی سلسله وار روزهای کرم خورده ی مغرور و بی احساس که موجودات پلشت و پلید چون انسان را آفرید بر سرگیجه ام می افزاید. لعنت بر این کره ی مست ِ رقصان! لعنت بر این مهر مادرش! لعنت بر این مهتاب فرزندش! لعنت بر من! انسان ! تو را دوست دارم! تو ای انسان! انسان مغرور ِ پراحساس ِ مست ِ رقصان ِ زوال مند! تو ای انسان! موجود دوپای شکست پذیر! تو ای انسان! موجودی که تمام اختیارت در دستان ِ آلت دراز و " سینه های عاج مانند ات " است. تو ای انسان! موجود ِ درازپای ِ کوته گوش دست دراز! تو ای انسان! که همه ی وجودت را در معده ات ریخته اند تا انرژی بیافرینند برای آلتت! تو ای انسان! که اگر نشاشی ، شاشیدن از چشمانت میبارد! و اگر روده ات خالی نشود تمام هوا را به گند تو ای انسانِ! موجود ِ پلید ِدر حال تکامل که تکاملت را با ساختن زباله های فضایی و بمب های خوشه ای به رخ ِ زمین ِ ناچارِ مغموم می کِشی! تو ای انسان! که رسانه را می سازی تا ذهن ِ درویش ِ مردمان را درویش تر سازی! تو ای انسان! که فاضلاب های شهرت را با لذت می بلعی! تو ای انسان! تویی که دست ِ فرزندت را می گیری و دانه دانه تخم ِ علف ِ هرز در آن می کاری! تو ای انسان... چگونه تو را دوست بدارم؟! این همه تضاد است؟ که باشد! معده ام خالی است و کرم ها در انتظارش! و چه لذتی است بلعیدن ِ این همه کرم!
+
نوشته شده در ساعت توسط ساره
|
انسان در قاب تن اش گرفتار است،گرفتاری ای بس بزرگ و دوست داشتنی تا آن زمان که حیات خویش را به سخره نگرفته باشد. قاب ِ تن ِ شیشه ای پیشکش ِ کیهان به اوست، مهرِ مادری ِ زمین با اکسیژن و نیتروژن و جوّ اش حامی ِ وی و مهر ِ مهر، این پاک نگاهبان ِ آسمان ِ روز، حامی ِ مادرش زمین. زمین در میان خواهران و برادرانش از پیکر مهر سرشار می شود. ناهید بر آسمان شب اش حکمرانی می کند وبرادر بزرگ اش مشتری خرده سیارک ها و ستاره های دنباله دارِ مزاحم را می بلعد تا که زمین ِ کوچک ِ بارور همچنان آبی بماند. ماه همدم مهربان زمین ، همدمی که که از جان ِ زمین زاده شده در محوراش او را به رقص وامیدارد و جزر و مد را به او هدیه می کند . بهرام ِ سرخ - خدای جنگ - این برادر ِکوچک که بزرگترین قله ی منظومه -اُلمپیوس- را بر دل آویخته، در چرخش مداری و میزبانی ِ حیات با زمین کوس ِ برابری می زند. زمین بسترِ وجود خویش را برای موجودات گسترانده است از گیاهان گرفته تا حشرات و همه در جنگ ِ گاه نابرابر ِ زیستن شرکت جسته اند.درختان ِ پای در خاک و دست در آسمان، شگفتی ِ طبیعت اند در صعود به آسمان برخلاف جاذبه ی زمین و گذاردن ِ شیره ی خاک در میوه های آبدار و بخشش ِ اکسیژن به شش های جانداران. انسان، گونه ای از هزاران گونه ی ساکن در زمین است ، تکامل یافته از اولین ترکیب کربن و هیدروژن ، ثمره ی انفجار بزرگ و یونش هیدروژن، بازمانده ی عصر تاریک ِ کیهان و غرق در ماده ی تاریک کیهانی ، جان بسته به زمین درانبساط عظیم فضا-زمان و بسیار نزدیک به گونه ی شامپانزه هاست. انسان هوموساپینس تکامل یافته ی نئاندرتال های ابزارساز، سازنده ی زیگورات چغازنبیل ، صورتک های ایلامی، معبد پارتنون، معابد هندوها، اهرام سه گانه، استون هنج، پارسه ، دیوار بزرگ چین،مجسمه های عظیم بامیان، دروازه ی ایشتر، برج ایفل ، تاج محل، باغ های معلق بابل، هرم کوکولکان مایا ها،ماچو پیکچو اینکاها و سراینده ی ِ شاهنامه ، ایلیاد و اودیسه و اوستا، ابداع کننده ی سازها ، کاشف برق ، خالق ِ پیشران های فضایی و مالک ِ وُیجر در فراسوی مرزهای منظومه ی شمسی است. انسان تن شیشه ای بر زمین اش چنبره زده است،کارخانه های دست ساخته اش برای زمین دود میزایند و پلاستیک های مصرفی اش را در گوشته ی زمین می چپانند.سوسک ها و موش ها در شهرهای انسانی میلولند و جیرجیرک ها و گنجشک ها قربانی اش میشوند قربانی زیستن ِ انسان. انسان کوچک ِ دوپای درازدست دل به زمین و چشم در کیهان بسته است هراسان از مرگ و دلبسته به زندگی ِ کربنی اش. دلنگران اکنون و چشم به اندیشه ی آیندگان اش که او را به یاد آورند، بستایند و بر زندگی ِ قرن بیست و یکمی اش آفرین گویند. انسان های دارای اندیشه و احساس بر زمین حکم می رانند و همه در آنچه که کیهان بدان ها پیشکش کرده شریک اند و "قاب ِ تن ِ شیشه ای" حریم هر کدام از آنهاست. شیشه ای از آن جهت که واسطه ی او و پیرامون اش شیشه ایی است از جنس پندارها و ادراکات کاملا شخصی. شیشه ای به غایت پاک و خوب پرداخت شده که گاه مانع رسیدن صدای اطرافیان اش می شود. محفظه ای شیشه ای که آگاهی ، روزنه هایی برایش می سازد. حریمی که گاه شکنندگی اش از تن ِ علفان نحیف شکننده تر است و گاه سختی اش از فولاد آبدیده سخت تر.حریمی که اندیشه هایش آن را سنگین و مطلق می سازد آنچنان سنگین که چشمان شیشه ای،دیگری را نمی فهمد و حواس پنج گانه راهی برای درک مطلق جهان ناپایدار می گردد.تن ِ شیشه ای نزدیک و دور می شود،می فهمد و نمی فهمد و حریم همچنان در پی ِ حفظ خویش ، زندگی می بخشد.
+
نوشته شده در ساعت توسط ساره
|
و قلبم، دریای خون. و مهرت، سیاهی شب. تپش های قلبم به کدامین سوی خونشان را جاری می کند؟ رگه های سرخی که به سیاهی می پیوندند، رگه هایی که مرا به یاد رودخانه ی آمازون می اندازد. شگفت، بی نظیر، یگانه، خدای من این دریای آمازون است. سیاهی غرق در سپیدی! زیبای من! چشمانت را می ستایم و مردم دستانت را. قلب، دریای خون اش را به آمازون چشمانت پیشکش می کند. می پذیری؟ نوش! نوش! غرق می شوم در بوسه هایت و بوی تنت مرا سرمست می کند. زیبای من! «هوای حوصله ابری است» باران می بارد! حوصله ام برایت سر می رود، برای نوشیدن چشمانت، برای بلعیدن بوسه هایت و برای غرق شدن در دریای آغوشت. به گمانم باران حوصله ام، جوی های فاضلاب قلبم را لبریز کرده باشد. که همه ی قلبم، پلشت و سیاه، سپید و نیک، دوستت دارد. زیبای من! مردم دستانم از عطش مردمکانت بی تاب است. مهربانم! کودک من برای هم بازی اش دلتنگی می کند. نازنینم! دریای قلبم، طلوع زیبای مهربانیت را ار ساحل چشمانت به انتظار نشسته است.
+
نوشته شده در ساعت توسط ساره
سوزن چشمانم را به نیش می کشد؛ چشمانی که سوی چشمانت را می بلعد تا که انیمیشن کودکی ام را در اندرونی مغزم بازسازی کند؛ به سیاهی کمان و به چشمگیری میشی که در چشمانت می جنبد، و زبانی که با لب هم پیمان می شود تا که سروش نیوش مهربانیت را در گوشم زمزمه کند.
+
نوشته شده در ساعت توسط ساره
|
|
انسان در قاب تن اش گرفتار است،گرفتاری ای بس بزرگ و دوست داشتنی تا آن زمان که حیات خویش را به سخره نگرفته باشد.
قاب ِ تن ِ شیشه ای پیشکش ِ کیهان به اوست، مهرِ مادری ِ زمین با اکسیژن و نیتروژن و جوّ اش حامی ِ وی و مهر ِ مهر، این پاک نگاهبان ِ آسمان ِ روز، حامی ِ مادرش زمین.
زمین در میان خواهران و برادرانش از پیکر مهر سرشار می شود.
ناهید بر آسمان شب اش حکمرانی می کند وبرادر بزرگ اش مشتری خرده سیارک ها و ستاره های دنباله دارِ مزاحم را می بلعد تا که زمین ِ کوچک ِ بارور همچنان آبی بماند.
ماه همدم مهربان زمین ، همدمی که که از جان ِ زمین زاده شده در محوراش او را به رقص وامیدارد و جزر و مد را به او هدیه می کند .
بهرام ِ سرخ - خدای جنگ - این برادر ِکوچک که بزرگترین قله ی منظومه -اُلمپیوس- را بر دل آویخته، در چرخش مداری و میزبانی ِ حیات با زمین کوس ِ برابری می زند.
واین زمین ، زمین ِ ِکوچک ِنرم _نرمی ای به ظرافت ِ پیوندهای ِ اتم های ِ اکسیژن _تن ِ شکننده ی جانداران ِ ساکن اش را می پاید.
زمین بسترِ وجود خویش را برای موجودات گسترانده است از گیاهان گرفته تا حشرات و همه در جنگ ِ گاه نابرابر ِ زیستن شرکت جسته اند.درختان ِ پای در خاک و دست در آسمان که شگفتی ِ طبیعت اند در صعود به آسمان برخلاف جاذبه ی زمین و گذاردن ِ شیره ی خاک در میوه های آبدار و بخشش ِ اکسیژن به شش های جانداران، زندگی می زایند.
انسان، گونه ای از هزاران گونه ی ساکن در زمین است ، تکامل یافته از اولین ترکیب کربن و هیدروژن ، ثمره ی انفجار بزرگ و یونش هیدروژن، بازمانده ی عصر تاریک ِ کیهان و غرق در ماده ی تاریک کیهانی ، جان بسته به زمین درانبساط عظیم فضا-زمان و بسیار نزدیک به گونه ی شامپانزه هاست.
انسان هوموساپینس تکامل یافته ی نئاندرتال های ابزارساز، سازنده ی زیگورات چغازنبیل ، صورتک های ایلامی، معبد پارتنون، معابد هندوها، اهرام سه گانه، استون هنج، پارسه ، دیوار بزرگ چین،مجسمه های عظیم بامیان، دروازه ی ایشتر، برج ایفل ، تاج محل، باغ های معلق بابل، هرم کوکولکان مایا ها،ماچو پیکچو اینکاها و سراینده ی ِ شاهنامه ، ایلیاد و اودیسه و اوستا، ابداع کننده ی سازها ، کاشف برق ، خالق ِ پیشران های فضایی و مالک ِ وُیجر در فراسوی مرزهای منظومه ی شمسی است.
واکنون انسان های اندیش مند و احساس ورز بر زمین حکم می رانند و همه در آنچه که کیهان بدان ها پیشکش کرده شریک اند و "قاب ِ تن ِ شیشه ای" حریم هر کدام از آنهاست. حریمی که گاه شکنندگی اش از تن ِ علفان نحیف شکننده تر است و گاه سختی اش از فولاد آبدیده سخت تر.حریمی که اندیشه هایش آن را سنگین و مطلق می سازد آنچنان سنگین که چشمان شیشه ای،دیگری را نمی فهمد و حواس پنج گانه راهی برای درک مطلق جهان ناپایدار می گردد.تن ِ شیشه ای نزدیک و دور می شود،می فهمد و نمی فهمد و حریم همچنان در پی ِ حفظ خویش ، زندگی می بخشد.
شیشه ای از آن جهت که واسطه ی او و پیرامون اش شیشه ایی است از جنس پندارها و ادراکات کاملا شخصی. شیشه ای به غایت پاک و خوب پرداخت شده که آگاهی ، روزنه هایی برایش می سازد. محفظه ای شیشه ای که گاه مانع رسیدن صدای اطرافیان اش می شود، مانعی که سو ء تفاهم ها و جنگ ها را میسازد. جنگ هایی خانمان برانداز در پوسته ی ناپایدار زمین. جنگ هایی که تن رنجور بشرییت را می خشکاند.از جنگ گفتن بس است که مایه ی بی آبرویی ِمن و گونه ی اندیشه ورز و احساسمند است.
انسان تن شیشه ای بر زمین اش چنبره زده است و برای درک لذت بودن جفت گیری میکند!
کارخانه های دست ساخته اش برای زمین دود میزایند و پلاستیک های مصرفی اش را در گوشته ی زمین می چپانند.سوسک ها و موش ها در شهرهای انسانی میلولند و جیرجیرک ها و گنجشک ها قربانی اش میشوند قربانی زیستن ِ انسان.
انسان کوچک ِ دوپای درازدست دل به زمین و چشم در کیهان بسته است هراسان از مرگ و دلبسته به زندگی ِ کربنی اش. دلنگران اکنون و چشم به اندیشه ی آیندگان اش که او را به یاد آورند، بستایند، جاودانه کنند و بر زندگی ِ قرن بیست و یکمی اش آفرین گویند.
این است زندگی من و گونه ام.
تو که مرا می خوانی با کلمات نوشته ام مرا به خاطر آور!
مرا در کالبدِ کربنیِ خویش بازنمایی کن !
مرا دوباره بساز !